به گزارش شهرآرانیوز؛ گاهی عظمت انسانها در گمنامیشان آشکار میشود؛ آنجا که سالها در میان محرومان زندگی میکنند و هیچکس از نسبت و جایگاهشان خبر ندارد.
امیرمهدی جعفری، فعال فرهنگی، از بانویی روایت میکند که سالها در محله آسیبپذیر هرندی تهران، در همان کوچههایی که بسیاری جرأت حضور خانواده خود را در آن ندارند، کلاس قرآن و برنامههای فرهنگی برگزار میکرد.
همه او را تنها با نام «خانم حسینی» میشناختند.
در همان روزها محمد انصاری، در زمین چمن محله هرندی برای کودکان کلاس فوتبال راه انداخته بود. خانم حسینی نیز پسرش را برای ثبتنام به آنجا آورد؛ بیآنکه کسی بداند این کودک، نوه رهبر انقلاب است.
روزی مربی به او گفت: «برای فوتبال باید کفش مناسب بیاوری؛ با این کفش نمیشود بازی کرد.»
و پاسخ کودک، روایتی شد که امروز دل هر شنوندهای را میلرزاند: «آقای انصاری! من فقط همین یک جفت کفش را دارم؛ با همین به مدرسه میروم، مهمانی میروم و فوتبال هم بازی میکنم...»
سالها بعد، وقتی «خانم حسینی» دیگر به هرندی بازنگشت و در نخستین روزهای جنگ رمضان به شهادت رسید، اهالی محله با ناباوری فهمیدند که او شهیده زهرا حدادعادل، عروس قائد شهید و همسر رهبر انقلاب بوده است؛ بانویی که بیهیچ نام و عنوانی، سالها در قلب محرومترین محله تهران خدمت کرده بود و آن پسربچه، نوه قائد شهید است.
حتی پدرش، آقای حدادعادل، بعدها با چشمانی اشکبار گفته بود: «به خدا نمیدانستم دخترم به هرندی میآید و در آنجا فعالیت میکند.»
این روایت، تنها یک خاطره عاطفی نیست؛ تصویری روشن از خانوادهای است که پیش از دعوت دیگران به جهاد تبیین و محرومیتزدایی، خود در خط مقدم خدمت به مستضعفان ایستاده بودند؛ خانوادهای که فرزندش با همان یک جفت کفش، کنار کودکان محروم هرندی فوتبال بازی میکرد و مادرش، گمنام و بیادعا، در کوچههای فراموششده شهر، معلم قرآن و امید بود.
منبع: تسنیم